تبليغاتX
به نام خداوندی که لیلی را عاشق کرد

به نام خداوندی که لیلی را عاشق کرد

به نام افریننده گیتار عشق

3.داستان

لیلی.نام دیگر ازادی

دنیا که شروع شد زنجیر نداشت.خدا دنیای بد زنجیر افرید.

ادم بود که زنجیر را ساخت.شیطان کمکش کرد.

دل زنجیر شد.زن.زنجیر شد.دنیا پر از زنجیر شدو ادم ها همه دیوانه زنجیری!

خدا دنیا را بی زنجیر می خواست.نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است.

امتحان ادم همین جا بود.دستهای شیطان از زنجیر پر بود.

خدا گفت:زنجیر هایتان را پاره کنید.شاید نام زنجیر شما عشق است.

یک نفر زنجیر هایش را پاره کرد.نامش را مجنون گذاشتند.

مجنون اما نه دیوانه بود نه زنجیری.این نام را شیطان بر او گذاشت.

شیطان ادم را در زنجیر می خواست.لیلی.مجنون را بی زنجیر می خواست.

لیلی می دانست خدا چه می خواهند.لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.

لیلی زنجیر نبود.لیلی نمی خواست زنجیر باشد.

لیلی ماند.زیرا لیلی نام دیگر ازادی است.

+ نوشته شده در  شنبه 30 اردیبهشت1385ساعت 12:38 PM  توسط angel_mahsa  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 اردیبهشت1385ساعت 0:41 AM  توسط angel_mahsa  | 

داستان

لیلی.زیر درخت انار

لیلی زیر درخت انار نشست.درخت انار عاشق شد.گل داد سرخ سرخ.

گلها انار شد داغ داغ.هر اناری هزارتا دانه داشت.

دانه ها عاشق بودند.دانه ها توی انار جا نمی شدند.

انار کوچک بود.دانه ها ترکیدند.انار ترک برداشت.

خون انار رود دست لیلی چکید.

لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.

مجنون به لیلی اش رسید.

خدا گفت:راز رسیدن فقط همین بود.

کافی است انار دلت ترک بخورد.

+ نوشته شده در  جمعه 22 اردیبهشت1385ساعت 9:16 PM  توسط angel_mahsa  | 

داستان

لیلی.تشنه تر شد

لیلی گفت:امانتی ات زیادی داغ است .زیادی تند است.

خاکستر لیلی هم دارد می سوزد.امانتی ات را پس می گیری؟

خدا گفت:خاکسترت را دوست دارم.خاکسترت را پس می گیرم

لیلی گقت:کاش مادر می شدم.مجنون بچه اش را بغل می کرد.

خدا گفت:مادری بهانه عشق است.بهانه سوختن.تو بی بهانه عاشقد.تو بی بهانه می سوزی.

لیلی گفت:دلم زندگی می خواهد.ساده بی تاب.بی تب.

خدا گفت:اما من تب و تابم.بی من می میری...

لیلی گفت:پایان قصه ام زیادی غم انگیز است.مرگ من.مرگ مجنون

پایان قصه ام را عوض می کنی؟

خدا گفت:پایان قصه ات اشک است.اشک دریاست.

دریا تشنگی است و من تشنگی ام.تشنگی و اب.پایانی از این قشنگتر بلدی؟

لیلی گریه کرد.لیلی تشنه تر شد.

خدا خندید.

+ نوشته شده در  جمعه 22 اردیبهشت1385ساعت 7:59 PM  توسط angel_mahsa  |