تبليغاتX
به نام خداوندی که لیلی را عاشق کرد

به نام خداوندی که لیلی را عاشق کرد

به نام افریننده گیتار عشق

داستان


لیلی نام تمام دختران زمین است

لیلی.خودش را به اتش کشید

خدا گفت:زمین سردش است.چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟

لیلی گفت: من.

خدا شعله ای به او داد.لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت.سینه اش اتش گرفت.

خلدا لبخند زد.لیلی هم.

خدا گفت:شعله را خرج کن.زمینم را به اتش بکش.

لیلی خدش را به اتش کشید.خدا سوختنش را تماشا می کرد.

لیلی گر می گرفت.خدا حظ می کرد.

لیلی می ترسید اتش اش تمام شود.

لیلی چیزی از خدا خواست.خدا اجابت کرد.

مجنون سر رسید.مجنون هیزم اتش لیلی شد.

اتش زبانه کشید.اتش ماند.زمدن خدا گرم شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 اردیبهشت1385ساعت 0:49 AM  توسط angel_mahsa  | 

معرفی.

دوستان گلمممممممممممم.امیدوارم که حال همتون خوب خوب خوب باشه.

این دفعه براتون یه داستان نوشتم.که بین دوستان خودم خیلی طرفدار داره.من هم گفتم بیام و این و 

برای شما بنویسم.تا شما هم بخونید و خوشتون بیاد.چون این مطلب خیلی زیاد من چند قسمتش

کردم و هر روز یک قسمتش رو براتون اپ می کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 اردیبهشت1385ساعت 0:39 AM  توسط angel_mahsa  | 

تقدیم به عاشقان

من پس از عشق تو به جهانی می خندم .

              هر که ارد سخن دل به زبانی می خندم.

سوخت روزی دلم انگونه که خاکستر شد.

             پیش از ان سوز ده سوز دگران می خندم.

خنده تلخ  من از گریه غم انگیزتراس.

کارم از گریه گذشته است به ان می خندم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 اردیبهشت1385ساعت 7:5 PM  توسط angel_mahsa  | 

شعررررررررر

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده داشد.

چه نکوتر انکه مرغی که قفس پریده باشد.

پر و بال ما شکستسته و در قفس گشودند.

چه رها چه بسته مرغی که پرش شکسته باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 اردیبهشت1385ساعت 6:8 PM  توسط angel_mahsa  | 

....

بیایید از شوره زار خوب و بد برویم

چون جویبار.ایینه ی روان باشیم.

به درخت .درخت را پاسخ دهیم.

و دو کران خود را هر لحظه بیافرینم.

هر لحظه رهاسازیم.

برویم و بیکرانی را زمزمه کنیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 اردیبهشت1385ساعت 10:25 PM  توسط angel_mahsa  | 

 كاش در دهكده ي عشق فراواني بود توي بازار صداقت كمي ارزاني بود كاش اگر گاه كمي لطف به هم ميكرديم مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود.
+ نوشته شده در  شنبه 16 اردیبهشت1385ساعت 3:36 PM  توسط angel_mahsa  | 

شکلات

با يك شكلات شروع شد . من يك شكلات گذاشتم كف دستش . او هم يك شكلات گذاشتم توي دستم . من بچه بودم ، او هم بچه بود . سرم را بالا كردم . سرش را بالا كرد . ديد كه مرا مي شناسد . خنديدم . گفت : « دوستيم ؟» گفتم :«دوست دوست» گفت :«تا كجا ؟» گفتم :« دوستي كه تا ندارد » گفت :«تا مرگ؟» خنديدم و گفتم :«من كه گفتم تا ندارد» گفت :«باشد ، تا پس از مرگ» گفتم :«نه ،نه،گفتم كه تا ندارد». گفت : «قبول ، تا آن جا كه همه دوباره زنده مي شود ، يعني زندگي پس از مرگ. باز هم با هم دوستيم. تا بهشت ، تا جهنم ، تا هر جا كه باشد من و تو با هم دوستيم .» خنديدم و گفتم :«تو برايش تا هر كجا كه دلت مي خواهد يك تا بگذار . اصلأ يك تا بكش از سر اين دنيا تا آن دنيا . اما من اصلأ تا نمي گذارم » نگاهم كرد . نگاهش كردم . باور نمي كرد .مي دانستم . او مي خواست حتمأ دوستي مان تا داشته باشد . دوستي بدون تا را نمي فهميد .

×××

گفت : «بيا براي دوستي مان يك نشانه بگذاريم» . گفتم :«باشد . تو بگذار» . گفت :«شكلات . هر بار كه همديگر را مي بينيم يك شكلات مال تو و يكي مال من ، باشد ؟» گفتم :«باشد»

هر بار يك شكلات مي گذاشتم توي دستش ، او هم يك شكلات توي دست من . باز همديگر را نگاه مي كرديم . يعني كه دوستيم . دوست دوست . من تندي شكلاتم را باز مي كردم و مي گذاشتم توي دهانم و تند تند آن را مي مكيدم . مي گفت :«شكمو ! تو دوست شكمويي هستي » و شكلاتش را مي گذاشت توي يك صندوق كوچولوي قشنگ . مي گفتم «بخورش» مي گفت :«تمام مي شود. مي خواهم تمام نشود. مي خواهم براي هميشه بماند»

صندوقش پر از شكلات شده بود . هيچ كدامش را نمي خورد . من همه اش را خورده بودم . گفتم : «اگر يك روز شكلات هايت را مورچه ها بخورند يا كرم ها ، آن وقت چه كار مي كني؟» گفت :«مواظبشان هستم » مي گفت «مي خواهم تا موقعي كه دوست هستيم » و من شكلات را مي گذاشتم توي دهانم و مي گفتم :«نه ، نه ، تا ندارد . دوستي كه تا ندارد.»

×××

يك سال ، دو سال ، چهار سال ، هفت سال ، ده سال و بيست سال شده است . او بزرگ شده است . من بزرگ شده ام . من همه شكلات ها را خورده ام . او همه شكلات ها را نگه داشته است . او آمده است امشب تا خداحافظي كند . مي خواهد برود آن دور دورها . مي گويد «مي روم ، اما زود برمي گردم» . من مي دانم ، مي رود و بر نمي گردد .يادش رفت به من شكلات بدهد . من يادم نرفت . يك شكلات گذاشتم كف دستش . گفتم «اين براي خوردن» يك شكلات هم گذاشتم كف آن دستش :«اين هم آخرين شكلات براي صندوق كوچكت» . يادش رفته بود كه صندوقي دارد براي شكلات هايش . هر دو را خورد . خنديدم . مي دانستم دوستي من «تا» ندارد . مثل هميشه . خوب شد همه شكلات هايم را خوردم . اما او هيچ كدامشان را نخورد . حالا با يك صندوق پر از شكلات نخورده چه خواهد كرد ؟؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 اردیبهشت1385ساعت 8:30 AM  توسط angel_mahsa  | 

سلاااااااااااااااااااااااااام

سلام به دوستان گلم.امیدوارم که حال همتون خوب خوب خوب باشه. و بتونم با کمک شما این

   وبلاگ رو استوار نگه دارم.

+ نوشته شده در  جمعه 15 اردیبهشت1385ساعت 1:15 AM  توسط angel_mahsa  |